خرید بک لینک

تا آمد پیشم صداش کردم مهربان جان لبخندی زد و با تعجب گفت مهربان جان ! گفتم بله خوشم آمد ازت به جانم نشستی شدی مهربان جان . عادتی شده برام آدم ها رو در همون نگاه اول حسی نامگذاری کنم آدم ها تک به تک باید جان باشند برای هم انرژی بدن به هم جان بدن به هم دوستی و مهر و محبت و مهربانی بدن به هم ...

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 2 اسفند 1402 ساعت: 15:20

پدرم حافظه ی خیلی خوبی داشت اما گاهی چیزهایی را فراموش می کرد مثلا این که بعضی ها کجا چه کرده اند و چه گفته اند را یاد نداشت هر چقدر هم یادآوریش می کردیم که فلانی فلان جا این را گفت و این کار را کرد می گفت هیچ بخاطر ندارد چقدر این آدمهایی که دیگر یا نیستند یا تعدادشان خیلی کم است عاقل بودند آنها می دانستند فراموشی، یک روش دفاعیست . آنها خوب می دانستند هر چه که به فراموشی سپرده شود دیگر نمیتواند به آدم آسیبی برساند

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 2 اسفند 1402 ساعت: 15:20

بچه که بودم مادرم داستان دختری را تعریف می کرد که نامادری بدذاتش گیسش را برید و به باد داد
سینه هایش را به چوپان
گلویش را هم به رود انداخت .
بعدها از حلق نیزارها حاشیه ی رود
از وزش باد به بیشه ها و از بع بع گوسفندان
فریاد ظلمی که به دخترک شده بود گوش همه را کر کرد و نامادری را رسوا
چه تلخ ـ شیرینی را مادرم روایت کرد
ظالم رسوا شد ولی مظلوم تباه ...

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 2 اسفند 1402 ساعت: 15:20

صفحه بندی